روزهای اول مهر بود. میان همهمهی شیرین کلاس اولیها، پسربچهای نشسته بود که نگاهش پر از ترس و تلاطم بود. دستهای کوچکش وقتی میخواست مداد را بگیرد، چنان میلرزید که انگار مداد کوهی سنگین روی انگشتانش بود؛ جرأت نوشتن نداشت، جرأت لمس کاغذ را هم نداشت.
هربار صدایش میکردم و به رسم مهر میگفتم «امیر جان»، سرش را پایین میانداخت و با بغضی فروخورده میگفت: «خانم! به من نگو امیر جان . من یه احمقم! من به درد هیچکاری نمیخورم…»
شنیدن این جملهها از زبان کودکی که تازه در ابتدای مسیر زندگی ایستاده، قلبم را به درد میآورد. پرخاشگریهایش، مشتهای گرهکردهاش و آسیبی که گاهی به بچههای دیگر میزد، همگی نقابی بود برای پنهان کردن زخمی عمیق. خیلی زود فهمیدم از روزی که سایهی پدر از سرش رفته، برادرهایش این برچسبهای تلخ و سنگین را مدام در گوشش خواندهاند؛ آنقدر که باور کرده بود هیچ ارزشی ندارد.
همانجا با خودم عهد بستم که باور شکستهاش را ترمیم کنم. صندلی اش را آوردم درست کنار میز خودم؛ جایی که حس امنیت کند و آرام بگیرد. در خلوت به او گفتم: «تو از امروز دستیار مخصوص منی!»
کمکم کارهای کلاس را سپردم به دستان لرزان اما پرامیدش. دفترها را او جمع میکرد، گچ و ماژیک را او به دستم میداد. حتی وقتهایی که هیچ نیازی نبود، با لحنی جدی و پر از اعتماد میگفتم:* «آقا دستیار، لطفاً برو دفتر و فلان برگه رو برام بیار.»* او با قدمهای استوار میرفت و در راهروهای مدرسه راه میرفت تا حس کند چقدر وجودش لازم و مهم است. در کلاس هم مدام قصههایی از جنس شجاعت، مهربانی و ارزش درونی آدمها تعریف میکردم تا بذر عزتنفس در دلش جوانه بزند.
روزها گذشت. لرزش دستهایش کمتر و کمتر شد و مداد دیگر در انگشتانش غریبی نمیکرد. تا اینکه یک روز، بعد از انجام کاری، با چشمانی که از برق شادی میدرخشید آمد روبهرویم ایستاد، سینهاش را سپر کرد و گفت: «خانم! من خیلی پسر مهمی هستم… من کارهای زیادی میتونم انجام بدم، من یه قهرمانم!»
آن لحظه، تمام خستگیهای پنج ماه کار و دلهره از تنم پر کشید. اشک شوق در چشمانم حلقه زد؛ من قهرمان خاموش درونش را بیدار کرده بودم و هیچ حس و حالی در دنیا با آن برابری نمیکرد.
پسرکم روزبهروز شکوفاتر شد؛ املاهایش بینقص شد و جملهنویسیهایش پر از لطافت. اما شیرینترین پاداش تدریسم، پایان سال در دفتر یادداشتش رقم خورد؛ جایی که با همان دستهایی که روزی از نوشتن واهمه داشت، با خطی کودکانه و زیبا برایم نوشته بود:«معلم مهربانم، تو خیلی ارزشمندی… امیدوارم خدا دوستت داشته باشد.»
و همان یک جمله کافی بود تا بدانم زیباترین معجزهی معلمی، برگرداندن عشق و ارزش به قلب یک کودک است.
خانم خانی | معلم دبستان زیرک
ناحیه ۴ قم
#از_مدرسه_بگو
ایران فردا؛ رسانهٔ بسیج فرهنگیان
