در یکی از مناطق حاشیهی شهر، معلم بودم. دانشآموزان از نظر درسی و مالی بسیار ضعیف بودند. تصمیم گرفتم درسهای پایههای پایینتر را دوباره تدریس کنم. حدود دو ماه از سال تحصیلی را به این کار مشغول بودم تا بچهها برای یادگیری مطالب جدید، آمادگی نسبی پیدا کنند. با کمک یکی از خیرین، مقداری دفتر و نوشتافزار تهیه کردم و در اختیارشان گذاشتم. رابطهای عاطفی بین ما شکل گرفته بود و بهمرور متوجه مشکلات مالی خانوادههایشان هم شدم. همیشه در عذاب بودم که چرا این بچهها با اینهمه استعداد خدادادی و مجاورت با کارخانههای بزرگ فولاد و معادن نفت و گاز، باید در چنین فقر و محرومیتی دستوپنجه نرم کنند! اغلب دانشآموزان، علاوه بر درس خواندن، کار هم میکردند تا کمکخرج خانواده باشند.
روزی “جواد” که از نظر مالی ضعیفتر از بقیه بود، از همان ساعت اول ورود به مدرسه بیتابی میکرد و به خود میپیچید. احساس کردم میخواهد مشکلم را با من در میان بگذارد. زنگ تفریح که شد، وقتی از کلاس بیرون رفتیم، جواد کیفش را برداشت و به دنبالم آمد. فکر کردم میخواهد از مدرسه برود؛ چون سابقه داشت. بارها پیش آمده بود که بهخاطر نداشتن کفش و لباس، به مدرسه نیاید. نگرانش بودم و با خودم میگفتم: “خدایا اگر مشکلش را بگوید و نتوانم کمک کنم، چه کار کنم؟”
آن کودک معصوم مدام میگفت: “آقا اجازه!” و من میگفتم: “بفرما پسر خوب!” سرانجام کیفش را باز کرد، لقمهای بیرون آورد و گفت: “آقا، ما دیشب گوشت خوردیم؛ برای شما هم آوردم.”
با شنیدن “آقا شما هم گوشت خوردید؟”، بغض گلویم را گرفت. از او تشکر کردم، لقمه را گرفتم و به دفتر مدرسه رفتم. آن روز خیلی بر من سخت گذشت. یاد شعر باباطاهر افتادم که میگفت:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون
یکی را دادهای صد ناز و نعمت
یکی را قرصِ جو آلوده در خون
رفتار این پسربچهی دهساله تا مدتها ذهنم را درگیر کرده بود. عید نوروز نزدیک بود و باید برای پیک نوروزی پول میگرفتیم. سر صف اعلام کردند که بچهها پول بیاورند. از آن روز به بعد، غیبتها زیاد شد. وقتی علت را جویا شدم، گفتند چون پول پیک را ندارند، به مدرسه نمیآیند. موضوع را با یکی از دوستان درمیان گذاشتم و او هزینهی پیک نوروزی همهی بچههای کلاس را پرداخت کرد.
علاوه بر پیک، موضوع انشایی هم به بچهها داده بودم: “چه آرزوهایی دارید؟” هر کدام بر اساس نیازهای خانوادهشان آرزویی نوشته بودند؛ یکی نوشته بود: “دوست دارم یخچال داشته باشیم”، دیگری نوشته بود: “آرزو دارم برای خواهرم لباس بخرم” و…؛ اما جملهی جواد دل آدم را به درد میآورد:
“آرزو دارم بزرگ شوم، کار کنم، پولدار شوم و مشکلات خانوادهام را حل کنم. میخواهم به دیگران هم کمک کنم تا پدر و مادرها بهخاطر فقر، از درس خواندن فرزندانشان جلوگیری نکنند؛ تا همه بتوانند غذاهای خوب بخورند و برای عید لباس نو بپوشند.”
متوجه شدم جواد با این سنوسال کم و با وجود تمام محرومیتها، چه روح بزرگ و آرزوهای نابی دارد. بعد از خواندن انشاها، بچهها را تشویق کردم و جواد را بهخاطر آرزوهای زیبا و بیان دردهایش، بیشتر از بقیه مورد تحسین قرار دادم. از او خواستم دوباره انشایش را با صدای بلند در کلاس بخواند.
بعد از خواندن انشا، دستش را بلند کرد و گفت: “آقا! ما برای عید گوشت خوردیم؛ میخواستم برایتان بیاورم، ولی منزل شما را بلد نبودم. آقا، شما هم برای عید گوشت خوردید؟”
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
✍️🏻 عبدالرسول نوری
معلم بازنشسته
شهرستان اهواز | خوزستان
#از_مدرسه_بگو
