صفحه اصلی > روایت های متنی : وقتی دانش‌آموز خجالتی، صدایش را پیدا کرد!

وقتی دانش‌آموز خجالتی، صدایش را پیدا کرد!

در کلاس دانش‌آموزی داشتم که تقریباً هیچ‌وقت داوطلب پاسخ دادن نبود. وقتی از او سؤال می‌پرسیدم، سرش را پایین می‌انداخت و با صدایی بسیار آهسته جواب می‌داد. حتی در فعالیت‌های گروهی هم ترجیح می‌داد در گوشه‌ای بنشیند و فقط کار دیگران را نگاه کند.
در ابتدا تصور می‌کردم فقط کمی خجالتی است و با گذشت زمان بهتر می‌شود؛ اما کم‌کم متوجه شدم مسئله برای او جدی‌تر است. او پاسخ بسیاری از سؤال‌ها را می‌دانست، تکالیفش را خوب انجام می‌داد و حتی در بعضی فعالیت‌ها ایده‌های جالبی داشت، اما جرئت بیان آنها را نداشت.
یک روز تصمیم گرفتم به جای اینکه مستقیماً از او بخواهم جلوی کلاس صحبت کند، از یک مسیر کوچک‌تر شروع کنم. ابتدا از او خواستم پاسخ یک سؤال را روی کاغذ بنویسد. بعد همان پاسخ را در گروه دو نفره برای دوستش بخواند. چند روز بعد از او خواستم در گروه چهار نفره یک بخش کوتاه را توضیح دهد. در تمام این مراحل، هدفم این نبود که او را مجبور به صحبت کردن کنم؛ می‌خواستم تجربه موفقیت‌های کوچک را به دست آورد.
یک روز هنگام کار گروهی، متوجه شدم یکی از گروه‌ها برای حل یک مسئله به مشکل خورده است. دانش‌آموز خجالتی کلاس، راه‌حل جالبی پیشنهاد کرد؛ اما مثل همیشه ابتدا آرام و مردد بود. به او گفتم:«فکر می‌کنم ایده خوبی داری. دوست داری خودت برای گروه توضیحش بدهی؟ اگر هم دوست نداشتی، می‌توانی اول برای من بگویی.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد شروع کرد به توضیح دادن. صدایش هنوز آرام بود، اما این بار حرف می‌زد. اعضای گروه به حرف‌هایش گوش دادند و از ایده او استفاده کردند. وقتی مسئله حل شد، یکی از دانش‌آموزان گفت:«چه خوب گفتی! اگر نمی‌گفتی، خودمان نمی‌توانستیم حلش کنیم.»چهره‌اش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که برای من از یک نمره کامل ارزشمندتر بود.
از آن روز به بعد، مسئولیت‌های کوچکی به او سپردیم؛ گاهی نوشتن پاسخ گروه روی تخته، گاهی توضیح دادن یک بخش کوتاه و گاهی ارائه نتیجه فعالیت گروه.
کم‌کم اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتیم. دانش‌آموزی که روزهای اول حتی حاضر نبود پاسخ خود را با صدای بلند بگوید، بعد از مدتی خودش دستش را بالا می‌برد. البته او یک‌شبه به دانش‌آموزی پرحرف تبدیل نشد و هنوز هم در بعضی موقعیت‌ها خجالتی بود؛ اما دیگر خجالتی بودن مانع مشارکتش نمی‌شد.
این تجربه به من یاد داد که برای کمک به یک دانش‌آموز خجالتی، همیشه نباید او را مستقیماً وارد موقعیتی کنیم که از آن می‌ترسد. گاهی باید یک پله کوچک‌تر بسازیم. دانش‌آموز ابتدا باید احساس امنیت کند، بعد موفقیت‌های کوچک را تجربه کند و در نهایت خودش جرئت برداشتن قدم بعدی را پیدا کند. شاید مهم‌ترین تغییری که در این دانش‌آموز اتفاق افتاد، این نبود که بیشتر صحبت کرد؛ بلکه این بود که فهمید:«حرف من هم ارزش شنیده شدن دارد.»
از آن تجربه به بعد، تلاش کردم در کلاس فقط دانش‌آموزانی را که سریع دستشان را بالا می‌برند نبینم. گاهی ساکت‌ترین دانش‌آموز کلاس، ایده‌ای دارد که فقط منتظر یک فرصت امن برای بیان شدن است. و شاید وظیفه ما به عنوان معلم، فقط آموزش دادن نباشد؛ گاهی باید کمک کنیم دانش‌آموز صدای خودش را پیدا کند.

خانم کریمی | معلم پایه ششم مدرسه معلم شهید

منطقه ۵ تهران#از_مدرسه_بگو

ایران فردا؛ رسانهٔ بسیج فرهنگیان

مقالات مرتبط

✨️حساب تسویه نشده

چند سال پیش، یکی از همکارانم دانش‌آموزی را معرفی کرد تا چند…

۲۶ مهر ۱۴۰۵

شما گوشت خورده‌اید؟

در یکی از مناطق حاشیه‌ی شهر، معلم بودم. دانش‌آموزان از نظر درسی…

۲۲ مهر ۱۴۰۵

دانش‌آموزانم، حکمم را با قرآن باطل کردند!

دانش‌آموزانم، حکمم را با قرآن باطل کردند! از همان روزهای اول مهر،…

دیدگاهتان را بنویسید