دفتر مشق چروکیده

همه چیز از یک دفتر مشقِ چروکیده با برگه‌های تاخورده شروع شد؛ صفحاتی که انگار میدان جنگِ مداد سیاه با سفیدیِ کاغذ بودند. خطوط کج‌ومعوج، پاک‌کردن‌های مکرر و خشمگینانه‌ای که کاغذ را سوراخ می‌کرد، و کلماتی که هیچ‌کدام سر جای خود آرام نگرفته بودند. پشت آن سیاهی‌ها و بی‌نظمی‌های ظاهری، فریاد بی‌صدای کودکی پنهان بود که جدایی و طلاق والدین، جهان امن و کودکانه‌اش را زیرورو کرده بود. او توانِ ابراز این فروپاشی را در کلمات نداشت؛ پس اضطراب، خشم و سردرگمی‌اش را در خطوطِ لرزانِ دفترش بیرون می‌ریخت.
خیلی زود فهمیدم که مشکل او «ضعف عضلات دست» یا «عدم یادگیری شکل حروف» نیست؛ دست او ناآرام بود چون روحش در تلاطم به سر می‌بُرد. من به دنبال اصلاح مکانیکی دستِ او نبودم؛ به دنبال ترمیم تکیه‌گاهِ شکسته‌اش بودم.
به جای خط‌کشیدن زیر کلمات بدخط و تذکرهای تکراری، نگاهم را تغییر دادم:
به جای بازخواست برای تکالیف نامرتب، با لبخند و آغوشی گرم به استقبالش رفتم تا کلاس، برای او به پناهگاهی امن و پیش‌بینی‌پذیر تبدیل شود—جایی برعکسِ خانه‌ای که دیوارهایش دستخوش تغییر شده بود.
کنارش می‌نشستم، دستم را با آرامش روی دست لرزانش می‌گذاشتم و با لحنی مادرانه و پرصبر، نوشتن را از یک «تکلیف پرفشار» به یک «تجربه‌ی پر از امنیت و همدلی» تبدیل می‌کردم. به او یادآوری می‌کردم که ارزش او در قلب من ثابت است، حتی اگر خطش کج باشد.
هر تلاش کوچکش را دیدم؛ وقتی یک کلمه را با کمی آرامش بیشتر می‌نوشت، با تمام وجود تشویقش می‌کردم تا حس ارزشمندی و کنترل بر دنیای اطراف را دوباره تجربه کند.

روزها گذشت و معجزه، آرام و بی‌صدا در بطن مهرورزی شکل گرفت.
فراموش نمی‌کنم آن روز خاص را؛ که زنگ املا بود. در میان سکوت کلاس، دفترش را جلو آورد. برای اولین بار، هیچ جای پاک‌کنی روی صفحه دیده نمی‌شد. او نام خودش را با خطی فوق‌العاده تمیز، استوار، شکیل و با نظمی شگفت‌انگیز درست روی خط زمینه نشانده بود. نگاهش که به چشمانم گره خورد، نوری از غرور و آرامش درونی در چشمان معصومش می‌درخشید.
در آن لحظه، اشک شوق در چشمانم حلقه زد. فهمیدم که من در این ماه‌ها فقط آموزگار الفبا نبوده‌ام؛ من شاهدِ تولد دوباره‌ی آرامش و انسجام در قلب یک کودک بوده‌ام. صاف‌شدن آن خطوط، تنها یک مهارت نوشتاری نبود؛ اعلامِ پیروزی عشق، صبر و درک عاطفی بر طوفان‌های سهمگین زندگی بود.
کودکی که روزی نماد بی‌قراری و بی‌نظمی بود، حالا به یکی از آرام‌ترین، دقیق‌ترین و منظم‌ترین دانش‌آموزان کلاس تبدیل شده بود.
این تجربه زیسته، یک اصل بزرگ تعلیم‌وتربیت را در جانم حک کرد:

«هیچ گره‌ای در رفتار و یادگیری کودک باز نمی‌شود، مگر آنکه ابتدا قفلِ قلب و نیازهای عاطفی‌اش با کلید امنیت و محبت گشوده شود.»

🔻نرگس سهیلی | آموزگار پایه اول
📍شهرستان دامغان | استان سمنان

#از_مدرسه_بگو

مقالات مرتبط

✨️حساب تسویه نشده

چند سال پیش، یکی از همکارانم دانش‌آموزی را معرفی کرد تا چند…

۲۶ مهر ۱۴۰۵

🎬 قسمت دوم برنامه “از مدرسه بگو

“[روایتی از تجربیات زیسته معلمان اثرگذار در مدرسه و جامعه] 📌 میهمان:…

شما گوشت خورده‌اید؟

در یکی از مناطق حاشیه‌ی شهر، معلم بودم. دانش‌آموزان از نظر درسی…

۲۲ مهر ۱۴۰۵

دیدگاهتان را بنویسید